ادريس
(16) زن در حاليكه
يك دستش را روى پيشانى ، بالاى ابرو، سايه بان
چشم كرده بود و به صحراى جلوى كلبه اش مى
نگريست ، خطاب به شوهر كه در انتهاى كلبه به
كارى مشغول بود، به صداى بلند گفت :
-- گمان مى كنم امير حاكم شهر به اينسو مى
آيد!
مرد كه با شگفتى به بيرون مى دويد، پرسيد:
-- امير؟
-- آرى ، حالا ديگر حتى برق جواهر را روى قبضه
شمشير او و همراهانش ، مى بينم . زير آفتاب مى
درخشند.
مرد در حاليكه به داخل كلبه باز مى گشت ، با
دلخورى غريد:
-- در اين اطراف ، جز كلبه ما، آبادى ديگرى
نيست ، پس بى گمان به خانه ما فرود خواهند
آمد، همانجا بيكار ممان ! غذايى فراهم كن ،
شايد نزد ما چيزى بخورند...
-- اميران و شاهان ، از غذاى من و تو چيزى
خورد، آنها هر چيزى نخواهند خورد آنها هر چه
بخواهند در سفره هاى خود، همراه بر مى دارند؛
نيازى به آب سرد و نان گرم من و تو ندارند!
آن دو، از همان سالهاى نخستين ازدواج ، از شهر
كوچ كرده و به اين محل آمده بودند. كنار چشمه
براى خود كلبه اى ساخته و به تدريج ، به
آبادانى زمينهاى اطراف و احداث باغ و مزرعه ،
پرداخته بودند.
آوازه سر سبزى و شادابى بهشت آساى آنجا، به
شهر و به گوش امير حاكم رسيده بود. امير غاليا
براى شنيدن ناله ها گوشى سنگين ولى براى هر
خبر پر سود گوشى تيز داشت .
خبر را شنيده و اينك براى ديدن محل ، با عده
اى از درباريان خود به آنجا آمده بود كه گفته
اند: شنيدن كى بود مانند ديدن .
در كلبه ، امير به مرد گفت :
- جاى بسيار زيبايى است ؛ ما وصف آن را شنيده
بوديم ، اينك آن را بسيار بهتر و زيباتر از آن
يافتيم كه تصور مى كرديم آيا حاضرى آن را
بفروشى ؟
- اين باغ و مزرعه ، محصول زحمت بيست ساله من
و همسرم و فرزندان من است . من در همين زمين و
كنار همين چشمه و در اين كلبه ، فرزندان خود
را در آن بزرگ كرده ام و سالها در آن خود و
خانواده ام براى خداوند بزرگ نماز گزارده ايم
و سپاس او را به جاى آورده ايم . نمى توانم از
آن دل بردارم ... نه ، نمى توانم آن را بفروشم
.
امير حاكم ، ديگر چيزى نگفت ؛ برخاست و با
همراهان آنجا را ترك كرد و به شهر بازگشت .
در شهر، همسر امير حاكم به وى گفت :
- جايى را كه تو اينقدر پسنديده اى ، زيبنده
توست ، نه يك شهروند ساده ، بايد آن را بدست
آورى !
- اما او، آن را به هيچ قيمتى نمى فروشد.
- ولى راهى وجود دارد كه تو آن را تصرف كنى .
- چه راهى ؟
- تو مى توانى از قاضى بخواهى كه او را به
خاطر خروج از دين امير حاكم ، دستگير و محاكمه
كند و به قتل برساند. مكر نگفتى كه او به
خدايان ما ايمان ندارد و براى خداى خود، نماز
مى گزارد؟
- آرى ، او چنين مى گفت .
- بسيار خوب ، اين بهانه خوبى است . پس از
آنكه از وى آسوده شدى ، مى توانى زمين و باغ و
مزرعه اش را تصرف و كلبه اش را ويران كنى و به
جاى آن قصرى براى خويش بسازى .
خداوند به حضرت ادريس ، پيامبر همان قوم ،
فرمان داد تا نزد آن امير ستمگر برود و به او
بگويد: (آيا به كشتن بنده مؤ من ما
راضى نشده بودى كه زمين او را نيز مصادره كردى
و زن و فرزندانش را به خاك مذلت نشاندى ؟
سوگند به عزت و جلالم كه حلم و بردبارى ما، تو
را فريفته است . زودا كه تو را به ذلت افكنيم
و تو همسر اغواگرت را هلاك سازيم .)
ادريس ، پيام خداوند را در حضور درباريان مو
به مو به امير حاكم رسانيد. او بر آشفت و
ادريس را از مجلس خود بيرون راند. همسر امير،
كسانى را فرستاد تا وى را به قتل برسانند اما
پيش از آن ، ياران ادريس ، او را آگاه كرده
بودند.
ادريس به ياران خويش فرمان داد تا شهر را ترك
كنند و خود نيز از شهر بيرون رفت و در غارى
پنهان شد.
خداوند به او فرموده بود به زودى شهر را به
خشكسالى مبتلا خواهد ساخت و امير حاكم را به
خاك مذلت خواهد نشانيد و هلاك خواهد كرد.
وعده خدا انجام يافت : امير و همسرش هلاك شدند
و اميرى ديگر بر تخت او نشست و خشكسالى بر
شهر، چيره شد.
بيست سال بر مردم گذشت در حالى كه قطره اى
باران نباريده بود.
پس از بيست سال ، خداوند به ادريس فرمان داد
كه اينك به شهر درآى و از ما طلب باران كن
زيرا مردم شهر به ما روى آورده اند. مردم شهر،
اندك اندك دريافته بودند كه سختى ها به خاطر
ستمى بود كه امير پيشين بر آن مرد مؤ من روا
داشته و نيز ادريس پيامبر را از شهر آواره
كرده بود و آنان هيچ عكس العملى در برابر ستم
وى ، از خويش نشان نداده بودند.
ديگر در شهر، از هر دهانى شنيده مى شد كه :
- اين همه بلاها را از آن مى كشيم كه امير
ستمكار پيشين ، صاحب آن باغ و مزرعه زيبا را
به بهانه خداپرستى كشت و خانواده او را به خاك
مذلت نشانيد و ادريس نبى را در كوه و بيابان
آواره كرد و ما دم نزديم !
- كاش مى دانستيم ادريس به كجا رفته است تا او
را مى يافتيم و از او مى خواستيم كه نزد
خداوند خويش از ما شفاعت كند و به دعا، از خدا
باران بخواهد و از اين بدبختى رهايى يابيم .
- اگر ادريس نيست ، خداى او هست ؛ ما خود به
خدا و به درگاه او روى مى آوريم و از او مى
خواهيم كه گناه ما را ببخشايد.
ادريس به فرمان الهى ، پا از غار بيرون نهاد و
به سوى شهر، به راه افتاد.
مردم شهر، از آمدن ادريس شادمان شدند و به نزد
وى شتافتند و به خداى او ايمان آوردند و از وى
خواستند تا دعاى باران بخواند.
ادريس به امير جديد شهر پيام فرستاد كه خود و
درباريان وى پياده و بدون سلاح ، به نزد وى
بيابند.
امير، گرچه نخست زير بار نمى رفت اما پس از
آگاهى از اراده عمومى ، سرانجام پذيرفت و با
تذلل و خاكسارى ، با پاى برهنه با همراهان
خويش ، نزد ادريس آمد و به مردم پيوست و همه ،
با پاى برهنه ، به بيابان بيرون شهر رفتند و
ادريس از خداوند طلب باران كرد.
باران رحمت الهى فراوان فروباريد؛ و از شهر از
جان و دل به ادريس و فرمان الهى او، گردن
نهاد.(17)