اسحاق از هنگام كه
ابراهيم ، برادرزاده خود لوط را به فرمان
خداوند، به پيامبرى ، به سدوم فرستاده بود،
روزگار درازى مى گذشت . اينك ابراهيم با همسر
اولش ساره ، كه ديگر پير شده و همچنان سترون
بود، در فلسطين روزگار مى گذارنيد و همسر
ديگرش هاجر با تنها فرزندش اسماعيل ، در
سرزمين حجاز، در مكه ، به سر مى بردند.
آن روز، ساره ، نخستين كسى بود كه ميهمانان
ناشناخته را ديد. آنها، دو تن بودند، هر دو
جوان ، بلند بالا و بسيار زيبا. با ديدن آنان
، ساره از دل آهى كشيد و از خيالش گذشت كه اگر
من هم فرزندى داشتم ، اكنون شايد از اين دو
جوان ، برومندتر و زيباتر مى بود.
هنوز با خيال خود در كلنجار بود كه آنان به
نزديك او رسيدند، سلام كردند و يكى از ايشان
سراغ ابراهيم را گرفت .
هاجر از اينكه آن دو بيگانه شوهرش را مى
شناختند بى آنكه او آندو را بشناسد؛ شگفت زده
شد اما به روى خود نياورد و با احترام ادب ،
آنان را نزد ابراهيم برد.
پيامبر خدا ابراهيم به آنها خوش آمد گفت و از
سر ادب و مهماندوستى ، نپرسيد كه از كجا مى
آيند و از او چه مى خواهند؛ اما در دل ، از
ديدن آندو احساس آرامش و انبساطى مى كرد.
پس از تعارف ، برخاست و گوساله فربهى ذبح كرد
و به همسر خود، پنهان از چشم ميهمانان ، سفارش
كرد كه :
- من آنها را نمى شناسم ، اما هر كه باشند چون
ميهمان ما هستند گرامى اند. غذايى آبرومند از
گوشت اين گوساله فراهم كن ؛ از راه رسيده اند
شايد گرسنه باشند.
آنگاه به نزد آندو باز گشت و به پذيرايى از
آنان مشغول شد ولى همچنان از سر ادب ، چيزى از
آنان نمى پرسيد.
وقتى غذا آماده شد، ساره نزد شوى خود و
ميهمانان آمد و آنان را به خيمه اى ديگر - كه
سفره را در آن گسترده بود - فرا خواند.
آن دو بيگانه ، نخست به يكديگر نگريستند، سپس
يكى از ايشان به اطلاع ابراهيم و همسرش رسانيد
كه آنان غذا نمى خوردند! ابراهيم كه بسيار
شگفت زده شده بود گفت :
- چگونه ممكن است كسى راهى دراز را پياده
بپيمايد و اكنون لب به غذا نزند و به ويژه شما
كه از هنگامى كه آمده ايد، حتى قطره اى آب
ننوشيده و ذره اى ميوه ، تناول نكرده ايد.
مى بينم هيچ رهتوشه اى نيز همراه نداريد تا
بتوانم گمان كنم كه پيش از رسيدن به اينجا،
خود را سير كرده باشيد.
آن دو تن ، توضيحى ندادند و تنها بر نخوردن
غذا، تاكيد ورزيدند.
اينك ، در دل ابراهيم ، شگفتى جاى خود را به
ترسى ناشناخته مى داد و پرسشهايى بى جواب
انديشده او را به خود مشغول مى داشت و با خود
مى گفت : اينان ديگر چگونه كسانند كه نه بسيار
سخن مى گويند و نه هيچ مى نوشند و نه هيچ مى
خورند و چنين با نشاط و زيبا و برومندند و
آثار خستگى نيز در آنان پيدا نيست .
نشانه هاى اين شگفتى و هراس در چهره ابراهيم ،
از چشمان تيزبين ميهمانان پوشيده نماند؛ پس
يكى از ايشان گفت :
- ما از فرشتگان الهى هستيم و به امر خداوند
براى كمك به برادرزاده تو لوط، به سدم مى رويم
؛ اما همچنان به امر خدا، در راه نزد تو آمده
ايم تا به همسر تو ساره ، زادن فرزندى را
بشارت دهيم .
ساره ، كه خود اين سخنان را مى شنيد، از شگفتى
، آهى بلند، شبيه فريادى كوتاه ، بر كشيد و با
شرمى زنانه گفت :
- من در روزگار جوانى ، نازا بودم ؛ اكنون كه
ديگر پيرزنى شده ام و از من كاملا گذشته است ،
چگونه فرزند مى توانم داشت ؟
يكى از آن دو ميهمان گفت :
- اين وعده خداست و ما به اينجا آمده ايم تا
وعده خدا را به تو ابلاغ كنيم و خدا بر هر چيز
تواناست .
ساره بسيار شادمان شد و ابراهيم به تسبيح
خداوند پرداخت . آنگاه از فرشتگان خواست تا هر
طور كه خود مايلند به استراحت بپردازند.
آنان گفتند كه به استراحت نيازمند نيستند و از
جاى به قصد رفتن ، برخاستند و يكى از ايشان
گفت :
- اكنون كه رسالت خود را در مورد تو و همسرت
به جاى آورديم بيدرنگ به سوى سدوم و پيامبر آن
شهر، روان خواهيم شد.
با عنايت و خواست خداوند، ساره همان شب از
ابراهيم ، به اسحاق بارور شد.
بدينگونه اسحاق با مشيت الهى پا به جهان نهاد
و پس از ابراهيم يكصد و هشتاد سال در جهان
زيست و از پيامبران شد و فرزندان وى ، بسيار
شدند.