صالح بى مهار و بى
جل ، كنار صالح ايستاده بود و نوباوه اش ،
آنسوتر. با چشمانى زلال و زيباتر و نگاهى نجيب
و آرام و معصوم و با اندامى به هنجار شتران
ديگر اما بزرگتر و درشت استخوان تر و با پشم و
كركى به نرمى پرنيان كه جز زير شكم و خطوط
پيشين گردن ، سراسر بدنش را پوشانده بود.
و با رنگى شگرف : آميخته اى از شنگرف و زيتون
و كهربا همراه با سايه واره اى از رشته هايى
روشن كه چون كلاف نور، از تيره پشت به زير شكم
كشيده شده بود و در طيفى ملايم ، هر چه از
كوهانه به شكم نزديكتر مى شد، بيشتر رنگ مى
باخت . شتر بود اما با چشمان آهو و خراميدن
گوزن و نجابت اسب و معصوميت بره ها.
تمام قوم ثمود(24)
- كه از نه قبيله تشكيل يافته بودند - خرد و
بزرگ ، دور صالح و شتر او، حلقه زده بودند و
به شتر و نوباوه اش مى نگريستند و به سخنان
صالح گوش مى دادند:
- اى مردم ، انيك اين ناقه اعجاز من است و
بدان ، حجت خود را بر شما تمام كرده ام ،
بدانيد كه اين شتر، به امر خداوند، در ميان
شماست . از شير آن ، همه شما مى توانيد خورد.
او، در چريدن در مراتع شما آزاد است . نيز
بدانيد كه اين شتر، يك روز در ميان ، از اين
آبشخور كه در كنار آن ايستاده ايم خواهد خورد
و نوبت خود را پاس خواهد داشت . كسى متعرض
چريدن و آب نوشيدن او نشود كه خداوند ناخشنود
خواهد شد. بارى اين ناقه ، آيتى براى شماست ،
ابتلاى شماست ، آزمون شماست . زيرا كه پيامبرى
مرا انكار كرديد و از من معجره خواستيد. اينك
اين معجزه و اين حجت . مبادا گزندى به شتر
برسد، كه اگر چنين كنيد، دچار عذاب خداوند
خواهيد شد.
در همان جا كه قبيله عاد (قوم هود) روزگارى
مسكن داشتند و بر اثر كفر و سركشى و عناد به
خاك هلاك افتاده بودند، ثموديان (قوم صالح )
جاى گرفتند. اينان نيز به راه پيشينيان رفتند:
كاخها ساختند، باغها آراستند، كشتها افزودند،
آبها جارى و دامها تربيت كردند. سرزمينشان به
بار و بر نشست و زندگانيشان به ناز و نعمت
گذشت . با اين همه ، درست مانند پيشينيان ، بت
پرستى را پيشه خود ساختند و به جاى تفكر و
تامل درباره آفريدگار يگانه جهان و پرستش و
نيايش او، راهپويان ره شرك شدند!
براى ثموديان نيز، خداوند صالح را به رسالت
فرستاد. او هم مانند هود از بزرگان قوم خويش
بود و از خردمندان و دانايان به شمار مى رفت .
صالح چنان كه بايسته است ، ابلاغ رسالت را
آغاز كرد: گاه به لطف و نرمى ، گاه با محاجه و
استدلال ، گاه با بيم دادن از عذاب خداوند و
گاه با ترغيب به پاداش او.
صالح چندان در دعوت خويش كوشيد كه سرانجام عده
اى از دانايان و بى غرضان به او روى آوردند و
رسالت او استنكاف ورزيدند و بر عقايد پيشين
خود پاى فشردند. اما در همان حال كه بر عصيان
و مجادله خود مى افزودند، مى ديدند كه پيروان
صالح روز به روز بيشتر مى شوند و شمار كسانى
كه او را مرشد و رهبر خويش تلقى مى كنند
پيوسته افزون مى گردد. از اين رو، از يك طرف
ديگر از ترس زوال قدرت و جاه و جبروت خود و از
طرف ديگر براى اثبات ناتوانى صالح و بى اعتبار
ساختن او، خواستار معجزه اى شده بودند. معجزه
صالح ، شتر او بود.
مدتى گذشت و رفتار شتر به همان گونه بود كه
صالح گفته بود. يك روز به آبشخور مى رفت و روز
ديگر نه . معجزه ثابت شده بود و صدق مدعاى
صالح مسلم . هم بر توجه قوم افزوده شده بود و
هم بر حيرت و وحشت مستكبران نافرمان . از اين
رو، انجمنها بر پا شد و چاره ها انديشيده شد.
از ميان آن جباران ، يكى مى گفت :
- كار بدتر شد؛ بردگان گروه گروه به او مى
پيوندند.
ديگرى مى گفت :
- رفتار اين شتر واقعا عجيب است . تنها در
روزى كه نوبت اوست به آبشخور مى رود!
سومى مى گفت :
- ولى در عين حال ، آزادانه در مراتع ما مى
چرد و كسى نمى تواند او را از چريدن باز دارد.
علفى براى شتران و گاوان و گوسفندان ما باقى
نخواهد گذاشت .
سران قوم ، به اتفاق ، همه راى به نابودى شتر
دادند. اما هيچ كس جرات اين كار را نداشت .
همه از عذاب سختى كه صالح بيم داده بود، مى
هراسيدند. و روزگارى چند نيز بر اين منوال
گذشت .
در آخرين نشست ، سران قوم ثمود كه هنوز به
بتهاى خود دل بسته بودند و به پندهاى صالح ارج
نمى نهادند، به اين نتيجه رسيدند كه تا شتر
صالح ، بنياد آيين قومى آنان را فرو نريخته
است ، چاره اى اساسى بينديشند.
يكى از آنان گفت : ما هر يك ، دختران بسيار
زيبايى داريم كه خواستگاران زيادى دارند. از
ميان اين جوانان كه دلبسته جمال و جلال آنها
هستند، مى توانيم شجاع ترينها را انتخاب كنيم
و شرط پيوند را كشتن شتر قرار دهيم .
اين طرح ، پس از مشورت و تبادل نظر سران قوم ،
به اتفاق آرا پذيرفته شد و شرط ازدواج با
دختران ، كشتن شتر قرار گرفت .
كوتاه زمانى بعد، هشت نه جوان قوى و جنگاور،
هماهنگ و يكراى ، آماده شده بودند تا شتر را
از ميان بردارند و به عوض ، هر يك با دختر
دلخواه خود ازدواج كند.
آن روز هم شتر، در مرغزار دامنه كوهسار به چرا
مشغول بود و نوباوه اش در كنارش .
جوانان ، در دو دسته ، از پس پشت و پيش روى ،
به سوى شتر روانه شدند.
يكى از آنان كه از پيش روى مى رفت ، تيرى در
كمان نهاد و به گردن شتر زد.
شتر در حاليكه خون از گردن بلندش بيرون مى
ريخت ، به سوى تيرانداز دويد اما پيش از آنكه
به او برسد، يكى از آنان كه از پس پشت حمله مى
كرد، با يكضربه ، زردپى هر دو پاى او را بريد.
شتر، معصومانه ، ناله اى بلند سر داد و در
ميان علفهاى انبوه مرغزار در خون خود غلتيد.
نوباوه او، از ترس سر به بيابان نهاد، چندتن
به دنبال او دويدند و بقيه خود را به شتر
رساندند.
پس آنگاه ، همان كس كه ضربه شمشير را نواخته
بود، با نيزه به قلب شتر زد و حيوان جان تسليم
كرد.
آن چندتن نيز كه به دنبال نوباوه شتر رفته
بودند، نفس زنان بازگشتند و گفتند رد او را گم
كرده اند.
صالح ، برافروخته و نژند و غمگين ، به پهناى
صورت مى گريست و كس نمى دانست بر ستمى كه بر
شتر رفته بود، مى گريست يا بر سرنوشت امت خويش
كه اينك عذاب خداوند را انتظار مى بردند.
عصيان و خيره سرى قوم چنان بود كه حتى پس از
پى كردن شتر، صالح را به تعجيل در نزول عذابى
كه وعده داده بود، فرا مى خواندند.
صالح ، در ميان انبوه مردم كه بر سر شتر پى
كرده و كشته او را جمع آمده بودند، به ثموديان
گفت :
- شما تنها سه روز فرصت داريد. به خانه هاى
خود درآييد و منتظر عذاب خداوند باشيد. اين سه
روز، خود فرصتى است تا در گذشته و كار خود
بينديشيد و به خدا روى بياوريد و توبه كنيد.
هر كه ايمان نياورد، در امان نخواهد بود.
اما جز عده اى كه از پيش به او ايمان آورده
بودند، كسى به سخنان او توجه نكرد و به
ريشخند، خنده به لب آوردند و تمسخر كنان ، هر
يك چيزى به او گفت :
آن پيامبر خدا گفت : من حجت خود بر شما تمام
كردم و شما خود دانيد!
سه روز بعد، از آتش صاعقه قهر الهى ، ديارى از
آن گروه ، جز صالح و كسانى كه از پيش به وى
ايمان آورده بودند؛ باقى نماند.(25)