ذوالكفل (حزقيل )(46) سومين پيامبر
بعد از موسى ، حزقيل (ذوالكفل ) بود. حزقيل ،
پيامبرى بود با خردى تابناك و صبرى شگرف در
رديف ادريس و اسماعيل .
در روزگارى كه او بر عده اى از بنى اسرائيل
پيامبرى مى فرمود، دشمنى خطرناك از پادشاهان
قلمرو مجاور او، به بنى اسرائيل حمله ور شد.
آن بزرگمرد، بنا به وظيفه پيامبرى ، امر به
جهاد و دفاع فرمود و مردم به فرمان او گردن
نهادند، اما سخت با اكراه .
ميدان جنگ ، در هامونى بيرون شهر واقع بود كه
از دو طرف ، هم از ناحيه دشمن و هم از جانب
ياران حزقيل ، به تپه هايى منتهى مى شد.
حزقيل ، سپاه خود را در برابر دشمن به دقت
آراست ، به سبك جنگهاى آن روز، طلايه در پيش ،
ميمنه و ميسره در دو جانب ، قلب در وسط و
عقبدار در پشت سر و سپاه او فرق در سلاح بود،
با تيغهاى آخته و زوبين و تير و نيزه . اما
سپاه دشمن بيشتر و آماده تر به نظر مى رسيد.
ضعف ايمان در سپاه حزقيل از يك سو و قدرت
ظاهرى سپاه دشمن و پچ پچ ها و دمدمه هاى ياءس
آور منافقان از سوى ديگر، كم كم آرامش را زا
سپاه حزفيل گرفت و آنگاه ، پيش از آنكه جنگ
آغاز شود، نخست سربازان از مؤ خره سپاه
گريختند و سپس تمام لشكر رو به فرار گذاشت .
حزقيل ، هر چه آنان را به مقاومت دليرانه در
برابر دشمن تشويق كرد، سودى نبخشيد. آنان ننگ
و خوارى را بر دليرى و بردبارى ترجيح دادند.
دشمن كه حريفى در برابر خود نيافت ، از همان
راه كه آمده بود بازگشت . حزقيل سپاه خود را
نفرين كرد و خداوند همه آنان را، با اسبهايى
كه بر آن سوار بودند، هلاك فرمود. حزقيل كه از
پس سپاه روانه بود، آنان را در صحراى پيش روى
، هلاك شده يافت . منظره دلخراش هلاكت آن سپاه
انبوه از يك سو و راءفت و مهربانى پيامبرانه
حزقيل از سوى ديگر، دل او را سخت به درد آورد
و با خداوند به مناجات پرداخت :
- پروردگارا! هر چند من بر آنان خشمگين شدم و
آنان از فرمان مقدس جهاد تن زدند. اما به
هرحال از بندگان تو و پرستندگان ذات بزرگوار و
عزيز تو بودند. از تو به تضرع خواستارم كه بر
آنان رحمت آورى و ايشان را ببخشايى !
خداوند بزرگ و مهربان ، دعاى آن بزرگوار را
پذيرفت و همه آنان را، ديگر بار زنده ساخت .(47)(48)